مامان لیلی و بابا علی با آراد و آرین جون

شروعی دوباره

یه روز آزادی و خداحافظی با my babay

سلام به همگیتون ایشالا همه خوب و خوش باشید و البته سلامت من بالاخره بعد از 2 سال و اندی تونستم یه روز در هفته رو برای خودم باشم البته بگم بعد از 4سال راستش وقتی آراد به دنیا اومد بعد از مرخصی رفتم سر کار و میدونید تو اون 6 ماه هم حتی اگه نوزاد آرومی داشته باشید همش مشغولید چه رسه به من که وروجکی مثل آراد داشتم که شب و صبح نمیشناخت.بعد هم تا آرادبیاد یه کم بزرگ تر شه که بحث بارداری دوم شد و آرین جون به دنیا اومد و هر چند از کار بیکار شدم اما با دو تا بچه فرصت سر خاروندن هم نداشتم. اما از همون اوایل نه به صورت پیوسته بلکه به شکل دوره ای یک تا دو روز رو تو دانشگاه تدریس می کردم. که برای من اون نصفه روز غنیمت بود و بعضی وقتها بعد از ک...
21 خرداد 1393

این روزهای ما

سلام سلام  باز هم اومدیم این روزها ی ما هم  اینطوری گذشته اول از همه یه سر با همسایه بالای هامون رفتیم باغشون و آراد و آرین کلی به همراه فاطمه و امیر علی حال کردند   بعدشم روز پدر رو با یه کیک دست پخت خودم که با گلهای حیاطمون تزیین شده بود و یه قیمه بادمجون که غذای مورد علاقه بابا علیه و یه هدیه کوچیک جشن گرفتیم . تو ایران تا جایه که من میدونم روز پسر نداریم. پس من هم در روز پدر یا همون مرد برای دو بزرگ مرد کوچولویه خونمون یه کادیه کوچولو خریدم: یه تخم دایناسور شانسی که الحق هم رویه بقیه شانسی هایه این دوره زمونه رو سفید کرد و اینا توش دراومد. که البته باز هم آراد...
1 خرداد 1393

یه روز مادر استثنایی و یه تولد

سلام به همه مامانهای کل کیهان روزتون با کلی تاخیر مبارککککککککککککککک بابا میدونم خیلی تاخیر دارم. خیلی تنبلم قبول دارم. اما چه کنم که همین در توان ماست. قبل ازاینکه برم سر اصل مطلب اول از حالو هوای دوتا گلم بگم که الان که هوا خوب شده حسابی با هم از صبح تا شب تو حیاط جلویی و پشتی مشغول بازی و شیطنت هستند و البته فاطمه جون هم بچه همسایمون بهشون ملحق میشه هر روز . از پارسال روابط آرین وفاطمه بهتر شده بیشتر با هم کنار میان. اما کلا رابطه فاطمه با آراد خیلی بهتره و این هم به خاطر خوب بودن آراد نیست. چون آراد با همه بچه های کره زمین کنار میاد الا با آرین. البته از حق نگذریم یه اپسیلون اوضاع به سمت بهبود رفته و ما به همین سر سوزن هم ...
1 خرداد 1393

عید 93

سلام به عزیزای دل عیدتون مبارک سال نو مبارک ایشالا امسال براتون بهترین باشه. بهترین لحظه ها و ساعتها رو در کنار عزیزانتون بگذرونید. دوستای خوبم  چون این پست نسبتا طولانیه بدون معطلی میرم سر اصل مطلب و میخوام بیشتر با عکسها بگم که تو این 20 روز گذشته در سال 93 چه اتفاقاتی افتاد خب بالاخره انتظارها به آخر رسید و روز عید یعنی پنجشنبه بعد از انجام کلی کار و پختن چلو ماهی البته جای همهتون خالی، سفره هفت سین رو چیدم.  یه چیز جالب که اتفاق افتاد امسال ما دو بار بهم تبریک سال نو گفتیم چون یه بار فکر کردیم مجری برنامه منو تو گفت عیده من و بابایی و بچه ها هم بغل و بوس و تبریک و بعدش هم آراد جون...
22 فروردين 1393

چهارشنبه سوری و سین های هفت سین و یه خبر بد

    سلام عزیزای دلم. طبق قولم برای خاطرات چهرشنبه آخر سال اومدم . چ.ن وقت کمه و نمیخوام وقت بگیرم میرم سر اصل مطلب آراد جون که کلی ذوق داشت از همون اول با باباعلی و کلی فشفشه و آبشاری و... رفتند دم در  اما آرین جیگر ترسید و اومد تو خونه و گریه بعد یه مدت بابا علی تو حیاط براش آبشاری روشن کرد   اومد رو پله ها نشست و نگاه کرد. گریش بند اومد  بعد هم به ما پیوست  تو کوچه ما هر سال همه همسایه ها واقعا این روز رو جشن میگیرند. امسال که دیگه ارکستر اومده بود و جوونها کلی دور آتیش رقصیدند. من هم خوشحال بومدم که این سال با همه سختیها...
28 اسفند 1392

از خونه تکونی تا کمردرد بابا علی و کلی ماجرا

سلام به همه دوستای خوبم میدونم خیلی تنبل شدم. اما واقعا تو این مدت سرم خیلی خیلی شلوغ بودو از طرفی هم حس رفتن سمت لب تابم رو نداشتم. یه وقت هم میخواستم برم نت یا فیس بوک با بیحوصلگی با موبایلم این کار رو میکردم. جونم براتون بگه قبل از هر چیز که گل پسرای نازم دیگه کلی بزرگ و عاقل شدند و چشم نزنیمشون دیگه در روز 2-3 ساعتی با هم بازی میکنند. همدیگه رو خیلی دوست دارندو همش با همدیگه هستند. البته دعواها هم سر جاشه.اینم بگم البته فرقی هم نمیکنه، سر یه پوست شکلات باشه یا یه اسباب بازی یا وسایل خونه، گاهی تو خونه ما جیغهایی کشیده میشه که هفت در خونه اون ور تر میشنوند.   فقط مهم اینه که چیزی که یه جا افتاده ، توسط یکیشون ...
20 اسفند 1392

گل پسرم شاپسرم تولدت مبارک

                                                     سلام سلام سلام به همه دوستای خوبمون واقعا من مامان تنبلی هستم خودم میدونم اما شرمنده همه دوستان و فسقلی های خودم هستم.  راستش تو این دو ماه هم که گذشت واقعا اتفاق خاصی نیافتادو خبر خاصی هم نشد و حسابی به معنای واقعی روزمرگی کردیم. آرین جیگر مامان که حسابی تو حرف زدن راه افتاده و تا دلتون بخواد شیرین زبون ش...
10 دی 1392

آرین کوچولو دو ساله میشود

      سلام به همه دوستای گلم تولد تولد تولدت مبارک عزیز دل مامان آرین دو ساله میشود امید زندگیم، که هر چند غافلگیر شدم از بودنت و تازه پیرو اون با بیکار شدن مامانی اتفاقات زیادی تو زندگیمون افتاد و حسابی ما رو هم تغییر داد..... قلمبه پسر مامان ، که وقتی وجودتو حس کردم اونقدر تو شک بودم که وقتی تو شکمم بودی باهات حرف نمیزدم........ اما وقتی اومدی با همون با ر اول خوابیدن تو بغل مامان خودتو برام شیرین کردی و این شیرینی قندک مامان مرحمی شد بر روی زخمهای کهنه که با اینکه هنوز بعد از 2 سال اتفاق خاصی نیافتاده و مامان از اینکه اینهمه ناتوان شده در تغییر مسیر زندگیمون اما با وجود تو تونسته ا...
16 آبان 1392

دیگه مرد شدم خدا حافظ پستونک

  سلام به همه دوستای خوبم قرار بود قبل از تولد گل پسری هیچ پستی نگذاریم و اما بالاخره حوادث مختلف باعث میشه که آدم نتونه بیکار بشینه. اول قبل از شروع پست بگم که امروز روز تولد پسر عسل.  شیرین قندک مامان که با اومدنش خیلی چیزها تو زندگی ما تغییر کرد و امروز که خدا رو شکر همه حوادث از خوب و بد و کنار هم میگذارم. میبینم. بدون اغراق اومدن آرین یه معجزه به تمام معنی بوده و در کل منو و زندگیمو متحول کرده و از اونجایی که همراه هر گلی خاری هست و اون هم حکمت خداستو این واقعه هم اول خوبیهاش برای من کور دل تماما جذابیت نبود  اما الان میتونم بگم که هر لحظه داشتنشو با تمام وجود شکر میکنم عاشقتم پسرررررررررررر...
6 آبان 1392

we are sick

  سلام به همه عزیزانم سلام به همه دوستای گلم از نی نی وبلاگی و غیر وبلاگی جونم براتون بگه که چند روزی بود به شدت احساس کسالت و خستگی میکردم. اما اصلا تمایلی به استراحت کردن نداشتم. یعنی تا وقت گیر میاوردم دوست داشتم دراز بکشم اما نه ظهر و نه حتی شبها یا نمیتونستم بخوابم یا بد میخوابیدم. وقتی هم با صدای نقو نوق آرین برای شیر حوالی ساعت 3-4 صبح بیدار میشدم کلی فکرهای مختلف از خوب و بد می اومد تو ذهنم و خوابم نمیبرد. تا نزدیک صبح. نزدیک صبح هم یه ساعت میخوابیدم و بعد از 7 صبح دیگه بیدار. تا اینکه بالاخره هفته گذشته علاءم آنفولانزا خودشو نشون داد. از ترسم شروع کردم به خوردن کلداستاپ پشت سر هم تا یه وقت نیافتم. نه به خاط...
27 مهر 1392