مامان لیلی و بابا علی با آراد و آرین جون

شروعی دوباره

 دد

 

لبخندسلام دوست جونی ها

 

0

 

 

 

 

0

 ما دوستتون داریم قلب

 

 

 

00

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 17:42 ] [ مامان آراد و آرین ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 26 شهريور 1393 ] [ 18:15 ] [ مامان آراد و آرین ]

[ ]



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 15:24 ] [ مامان آراد و آرین ]

[ ]

سلام به همه مامانهای گل و گلاب

راستش بعضی وقتها آدم خیلی ناشکر میشه و اصلا نمیفهمه که چی میگه.....سوال

درسته که کمبود هست و گاهی ناراحتی زندگیه آدمو در بر میگیره اما آدم  به قول قدیمیهاباید یه نگاه هم به پایین بندازه. گاهی این نگاه به پایین تو وبلاگهای همین دوستای نی نی وبلاگیمون هم میسر میشه.

چند روز قبل اتفاقی به وبلاگ یکی از نی نی وبلاگیها سر زدم و واقعا متاثر شدم. کلی دلم گرفت , گریه,وتصمیم گرفتم کمتر غر بزنم نمیگم اصلا چون هم خدا میدونه و هم من که این در مورد من امکان نداره و حرفی نمیزنم که بعدش شرمنده بشم.خجالت

 خب از اینا که بگذریم ، ما 4تا

 تواین مدت که به وب  سر نزدم درگیر روزمره گیهای زندگی بودیم. 

برنامه روزانه اینه که صبح ها با رفتن بابایی از خواب بلند میشم به کارهای عقب  افتاده و گاها شخصی و مطالعه میپردازم و بعد ساعت 9.5- 10 گل پسرا از خواب بلند میشند و برنامه دست و صورت شستن و صبحانه گاهی تا 10.5-11 طول میکشه و بعد، فسقلی ها مشغول بازی و شیطنت و تماشای تلویزیون میشند و من هم ضمن تدارک برای ناهار یه نیم نگاهی هم به تلویزیون دارم. البته قصه به همین سادگی نیست. چون ما در طی روز و گاها از همون اول صبح دعوا و کشمکش بین این دوتا وروجکو داریم و معمولا آراد یه جوری حرص آرین رو در میاره و بعد فرار میکنه و آرین فسقلی هم با اینکه الان خیلی لاغر شده هنوز خوب نمیتونه بدوه و به پای آراد نمیرسه و خلاصه جیغ و گریه و بعضی وقتها تا یدونه آراد رو نزنه آروم نمیشه علی الخصوص که موفع این تعقیب و گریز آراد یه دست درازی هم به آرین کرده باشه. البته اینم بگم که آرین تو سن استقلال طلبیه و خیلی حساس شده و میخواد برایه خودش قلمرو داشته باشه و گاهی وقتی یه چیزی برا بازی میاره اصلا حاضر نیست آراد بهش نزدیک بشه و از طرفی آراد دیگه دنبال بازیهای دسته جمعیه دوست داره با داداشش بازی کنه و اینه که اختلاف بالا میگیره. البته تا چند وقت پیش آرین نتنها به وسایل خودش اجازه دسترسی نمیداد دوست داشت هر جور شده به وسایل آراد دست درازی کنه و آراد هم از سر لجبازی باهاش مقابله به مثل میکرد و دوباره همون برنامه تعقیب و گریز و تو این مدت من و بابایی به زبانهای مختلف سعی کردیم بهش بفهمونیم که اگه میخوای آزین باهات مهربون باشه و وسایلشو بهت بده تو هم وسایلتو بده تا یاد بگیره .

 

این داستان روزی چند بار تکرار میشه به صورتهای مختلف. این یه بار در یه روزه

 

 

 

 

متفکرتازه دوربین رو هم با این وضع میخواد( فکر کنم گفت عکس نگیر بابا عکس نگیر آبرومون رفت)عینک

 

 

ولی آراد به جای این نحو بازی کردن یه طرفه با آرین ترجیح میداد با بچه همسایمون فاطمه بازی کنه. چون کلا دخترها زود تر از پسرها به نظر من عاقل میشند. و از طرفی اسباب بازیهای هر کدوم برا اونیکی جذاب تره راحت با هم کنار میان و اسباب بازی ردو بد میکنند و سرگرمند. اما باز این مقوله هم خالی از اشکال نیست.......

چون به هر حال یه در میون 3-4 بچه خونه ما هستند و یا خونه همسایه  و علاوه بر به هم ریختن و بهتر بگم شخم زدن خونه(نمیدونم چرا تو اتاق بازی نمیکنند همه چیزو میارند وسط حالکچل) و من و خانم همسایه بعد از تموم شدن شخم پارتی این 4 تا وروجک که وقتی به هم میرسند 10 برابر شیطون میشند قیافمون دیدنیه.....شاکی

 

 

بحث مسئولیت نگهداری دو تا بچه و اینکه فاطمه هم به خاطر همسن بودن با آرین زیاد خوب نیست هم هست...

مثلا چند روز پیش آرین دمپایی فاطمه رو پوشیده بود و فاطمه وقتی نتونست ازش بگیره آنچنان گازی سر شونه آرین رو گرفت که جای دندوناش هنوز هست. آرین هم که همیشه یه قاشق چوبی یا کفکیر و ملاقه تو دستش هست و به قول مامانم این اسلحشه... با قاشق چوبی کوبید تو سر فاطمه و فاطمه هم که به قول مامانش خیلی کولیه کلی گریه کرد و منم آرینو بردم داخل و حسابی ادبش کردم و بعد از دو ساعت وقتی طفلی غذا شو خورد(البته در طول این مدت هی ساعدشو نشون میداد میگفت درد میکنه. منم براش میمالوندم اما چیزی معلوم نبود) موقع خواب گفت: مامان این فاطمه بی تربیت منو گاز گرفت. گفتم : مامان کجا رو ؟ رو شونشو نشون داد. دلم کباب شد. فهمیدم برا دفاع از خودش این کار رو کرده و اونقدر شدت گاز زیاد بوده که عصب ساعدش درد گرفته بوده.....

 

 

یا اینکه ما در راپله  بالا یه پنجره داریم که مشرف به حیاطه جلوییه و با اینکه حفاظ داره فاطمه و آرین میرفتند و درشو باز میکردند می چسبیدنش بهش و دفعه آخر نصف تنه و یه دست فاطمه بیرون بود ومن آنچنان جیغی کشیدم که تا حالا نکشیده بودم . با اینکه به خانم همسایه گفته بودم به فاطمه تذکر بده این کارو نکنه. خیلی خطرناکه و داستان اون دختر بچه ای رو که تو یکی از همین خونه ها از همون جا افتاده بود رو تعریف کرده بودم و اینکه بچه 3 ساله تا آخر عمرش فلج شد.... اما رفلکس جالبی ندیدم و این بود که ضمن اینکه دوباره آرین رو دعوا کردم به بابا علی گفتم تا اون پنجره رو پیچ کنه.

البته یه مدت هم مشکل هی در بازکردن حیاط و بیرون رفتن تو کوچه رو هم داشتیم که درهای اونجا رو هم قفل زدیم و هر کی میاد باید بریم با کلید درو باز کنیم. البته اینم بگم که آراد و آرین تا فاطمه نباشه این کار رو نمیکنند....

چند وقت پیش هم این 4 تا که خیلی به هم وابسته شده بودند. بعد از یه مسافرت 5 روزه همسایمون و بعد هم مریضی فاطمه یه کم وابستگیشون کم شد  و من هم خوشحالم چون اینجوری دو تا داداشا ناچارند با هم بازی و مصالحه کنند. آراد دو هفته ای هست که داره بیشتر از قبل با آرین راه میاد و ساعت بازی بدون مشاجره تو این روزها به 3-4  ساعت رسیده که جای شکر داره واقعا تعجبو آرین هم به دادو ستد عادت کرده و میدنه که باید یه چیزهایی هم از مال خودش ببخشه و امیدوارم یه روز این منجر بشه به بازی دوستانشون.

بیا داداشی اصلا با هم بازی کنیمجشن

 

 

 

اینم بگم بازی دوستانه هم عواقبی مثل این داره...

 

ابزارهای بازیشونو بردند بالای میز که مثلا کار کنندو باهاش زدند دیوار رو زخمی کردند. همون دیواری که چند ماه پیش ما چی کشیدیم برا رنگ کردنش از بین این همه استیکر و من هم مجبور شدم دوباره پروانه ها رو درست کنم بچسبونم جاشون تا دیوار زخمی زیرش معلوم نشه، زیز هر پروانه حداقل 10 تا فرورفتگی هستگریه

 

 

آرین کلا به طور ذاتی هوای همه رو داره و آراد هم براش از این قاعده جدا نیست. اما آراد یه تغییر دیگه که تو این مدت کرده اینه که حواسش بیشتر از قبل به آرین هست و از حسادتهاش کم شده، اگه آرین رو یکی ناراحت کنه. مثلا من دعواش کنم میره و بغلش میکنه و یه جوری سعی میکنه با یه چیزی ساکتش کنه و اگه ببینه آرین به خاطر طرد شدن از طرف ما ناراحته، میاد و با ما صحبت میکنه و میگه : گناه داره ببین داره گریه میکنه

امیدوارم این حس در بیرون از خونه و تو مهدکودک و جایی که بچه های دیگه هستند هم در آراد به وجود بیاد. چون شنیدم تو مهد آرین گاهی بدقلقی میکنه و آراد اصلا به فکر بازی خوشه به جایه اینکه پیش داداشش باشه.

البته آراد کلا عاطفی تر از آرینه وقتی همسن آرین بود شب ها حتما باید همو میبوسیدیم و به هم میگفتیم که همو دوست داریم. الان هم حتی تو طی روز چند بار باید اینو از من بشنوه و اگر نه میاد و میگه مامان منو دوست داری؟ و بیشتر اوقات موقع خواب دستمو میبوسه و میگه دوستت دارممحبتبوس

وقتی دعواش میکردم فکر میکرد دوستش ندارم. اما یه روز براش گفتم من اگه خیلی هم ازت عصبانی باشم همونقدر دوستت دارم. فقط از کارت بدم میادو حالا هر دفعه دعواش میکنم بعد از تموم شدن . اول میپرسه مامان تو از کارم بدت میاد؟ منو دوست داری؟ و وقتی من تایید میکنم، میگه: ببخشید دیگه نمیکنم. آرین هم اینو تقلید میکنه و آخرش میگه شوخی کردم.الهی که مامان قربون دوتاتون بشه عزیزای منبغلمحبتبوس

مهد هم که هفته ای یه روز برقراره و و من هم اگر کار خونه بذارهههههه به خودم میرسم تا بتونم با انرژی یه هفته دیگه رو طی کنم. آراد ظاهرا دوست نداره بره مهد . اما وقتی میره حسابی سرگرمه و بعدشم میاد خونه یه کم مثل قدیمها که من و بابایی از سر کار می اومدیم ما رو میدید بدقلقی میکرد، منو میبینه بداخلاقی میکنه نمیخوابه و از این حرفها. البته تو مهد خوب غذا نمیخوره. (واین هم تقصیر منه چون هنوز بهش خودم غذا میدم و بد عادتش کردم. و این هم به این خاطر بود که هم حسودیه آرینو نکنه و هم اینکه چون بدغذا بود و کم غذا و یه کم همه میگفتند ظعیفه. حداقل بهش برسم اینه که میاد یه کم عصبیه)آرین حرفی نداره بره مهد. اما میره زود دلش برا من تنگ میشه و با اینکه آراد پیششه اما خیلی گریه میکنه. اما من چون جدیدا یه کم لجباز شده میخوام که با بچه های دیگه در تامل باشه.هفته پیش براشون یه کاردستی باب اسفنجی  داده بودند. وقتی اومد خونه منو دید شروع کرد به بالا و پایین پریدن و هی میگفت: من رفتم مهد کودک اما یه دفعه واستاد و لباشو پیچید و با بغض گفت: گریه کردم، گفتم من مامانمو میخوام. وای منم که اینا میرن تا برسند چند دفعه به بابایی زنگ میزنمو و گزارش میگیرم و کلی دلم براشون پر میکشه، وقتی این صحنه رو دیدم، گریم گرفت و محکم بغلش کردمگریه

 دیگه اینکه شاپسرم دستشویش مستقل شد و بعد یه چند باری که برا آموزش و کنترل کارش رفتم دیگه خواست که تنها انجام بده و البته هنوز دوست داشت توصندلیش این کار رو بکنه اما بعد چون براش تمیز کردن صندلی سخت بود و خوب ازپسش برنمی اومد برا اینکه دیگه کاملا درست و حسابی کار تموم بشه براش یه جفت دمپایی خریدم و ازش خواستم دیگه رو توالت بشینه و اون هم به ذوق دمپایی جدید قبول کرد.

 

 

آرین جیگر مامان هم هنوز بحث pp تو پوشکو داره و حاظر نیست رو صندلی بشینه و بابایی میگه یه مدت راحتش بذار. شبها هم اگر مثانه خالی باشه که هیچ. اما اگر پر باشه چون بی سروصدا میخوابه و بر خلاف آراد که جیش داشت هی غلت میزد و غر میزد. منو بابایی میفهمیدیم و میبردیمش دستشویی، اگه سردش بشه چون معمولا پتوشو پس میزنه، یه وقتها جیش میکنه که برا این شبها پوشکش میکنم و البته دیگه میخوام که ساعت بذارم و بلند شم ببرمش دستشویی تا اینم یاد بگیره... البته ظهر ها نه چون دیگه خیالم راحته ازش

واییییییی چقدر حرف زدم. از این به بعد به جای اسم مامان آراد و آرین با اسم مخ خور میام دیدنتونقه قهه البته اینها تقریبا مشت نمونه خلوار بود از روزمرگی های هر روزمون

اما راستی تا یادم نرفته یه عکس هم از مراسم نیمه شعبان دارم که امسال تو کوچه وبهتر بگم دم در خونمون  با همت همسایه ها برگزار شد.

 

 

 

خب مثل همیشه خیلی دوستتون داریم و آرزوی ما شادی و سلامتی همه دوستای گلمونه. تا دفعه بعد بایبای بای

 

 

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 17:07 ] [ مامان آراد و آرین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،