دد

 

لبخندسلام دوست جونی ها

 

0

 

 

 

 

 

0

 ما دوستتون داریم قلب

 

 

 

00



تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 20:18 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

 

 

سلام سلام سلام

من اومدم زود یه سری مطلب بگم و برم

ادامه عکسای مسافرت اردبیل

 

 

 

 

 

بعد از اردبیل یه سفر یه روزه تو 21 ماه رمضون با دایی فریبرز اینا رفتیم انزلی که واقعا خوش گذشت  ولی عکس نگرفتیم. اما دیروز دوباره تو مرداد ماه به خاطر اینکه به دلیل بارندگی ها هوا خنک بود رفتیم انزلی دیدن عمو جمالپور اینا و کلی هم خوش گذشت.هوا روز اول بارونی بود. اما فرداش خوب بود رفتیم دریا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب در ادامه اینکه برای کارای سنجش آراد یه نصفه روز تومدرسه بیاضیان   با مامان بزرگ معطل شدیم و  اخر هم واکسنتو نزدن بنده خدا مامان بزرگ هم خسته شد.حالا این هفته تعطیلی بابایه برای این کار باید ببره آراد رو. درضمن گرفتن لوازم اتحریر و کیف و کفش و سفارش روپوش هم با خودشه.....

الان پست 81 رو مینویسم و تصمیم دارم بعد از پست 100 دیگه یه بکآب بگیرم و وبلاگ رو تعطیل کنم. مگه روزمرگی ما هم یه تکونی به خودشبده. درسته که تو این اوضاع و احوال همین هم جایه شکرداره. اما من دلم یه اتفاق خوب و تازه میخوادددددددددددددبغل

تا بعد خدا نگهداررررررر

 

 

 

 

 



تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 19:44 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام یه همه مامانها و بابا های ناری و نی نی های طنازی

ما چهار تا دوباره اومدیم تا بعد از مدتها یه صفحه دیگه از دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم.

امسال عید با کلی تغییرات و خدا رو شکر خوب شروع شد.

امسال دو تا سفره 7 سبن داشنیم. اینم اندر احوالات سال تحویل.

 

 

 

 

 

 

 

بعد از سال تحویل و اینکه بچه ها کادوهای عمو نوروز رو باز کردن رفتیم دیدن مامان بزرگ قزوینی و بعد هم تهرانی و خلاصه دید و بازدید و عیدی گرفتن که بچه ها خیلی دوست داشتن.

از اونجا هم رفتیم با عمو کریم اینا و بابا بزرگ سمت اصفهان و شهر رضا که بد نبود یه سری اتفاقهایی افتاد که نمیخوام بگم و باعث شد زیاد خوش نگذره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از مسافرت رفتیم اپتو متریست و آرین جونی با 2 شماره استیگمات عینکی شد

 

بابایی و آراد جونم دوچرخه خریدن و دوچرخه آراد هم رسید به آرین جونی با اندکی تغیرات. الان بعضی شبا با بابایی میرن دوچرخه بازی البته منم بالاخره دوچرخه سواری یاد گرفتم تو این سن و با این وزن و خلاصه از خودم راضیم.

 

 

 

 

 

این هم چند عکس آتیه ای در مهد گلهای حندان

 

 

 

 

 

 

 

و اما فارع التحصیلی آراد گلم

 

 

 

و بالاخره یه مسافرن یهویی در 14 و 15 خرداد 95 به اردبیل به دعوت عمو کریم و به خانه ییلاقی بابای زن عمو و ممنون ارز اینهمه مهمان نواری و واقعا که خیلی خوش گذشت و عوض عید دراومد. البته عکسها کامل نیست و باید بعدا کاملشون کنم.

 

 

 

 

 

اینم بجه ها با پسر داییشون آرمان و پسر عموشون آرتین

کلا این روزها خیلی وقت نمیکنم که وبو آپ کنم.مگه اینکه چند اتفاق مهم افتاده باشه. تازه اونم خلاصه. یادش یخیر اونوقت ها که خونه بودم هر بار با کلی موضوع می اومدم. اونقدر مینوشتم که بعضی ها کامنت میگذاشتن چه حوصله ای دارید شما؟اما الان نه دیگه وقتش هست و نه حوصلش. دیگه دوستام رو هم از دست دادم از بس بهشون سر نزدم. دیگه هیچ کی یه کامنت هم نمیگذاره. تصمیم دارم تعداد پستهام به 100 رسید یه بک گراند ار نینی وبلاگ بگیرم و وبو تعطیل کنم .الان هم تو ابن روزها فکرم مشغوله یه کاریه که امیدوارم ختم بخیر شه .خدایا خودت بساز. و اگر کسی این وبو میخونه برام دعا کنه. تا دفعه بعد بدرود.



تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 23:09 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام سلام یه دنیا سلام

به همه مامانهاو باباها و بچه های گل

سلام به آراد و آرینم

امروز در آخرین روز سال 94، مامانی زود بیدار شده که وبلاگ شما دو تا قند و عسل رو به روز کنه و بره به بقیه کارای مونده برسه

 

اول از هر چیز میریم سراغ روزهای بد گذشته که روزهای در انتظار عمل لوزه آرین بود.....

جونم براتون بگه که آخرین دفعه که رفتیم پیش دکتر قبادی ، گقت که آرین باید لوزه سومش عمل شه و گفت، همین هفته بیاریدش.

ما که کلی شک شده بودیم، گفتیم یه دو هفته دیگه، اما بابا علی عجول دلش طاقت نیاورد و همون روز که خود دکتر گفته بود، آرین رو بردیم. جالب اینکه داروی آرین 2 روز بود تموم شده بود.اما علائم سرما خوردگی داشت و تک و توک سرفه میکرد.صبح وقتی آرین چشماشو باز کرد، دید که تو بیمارستانه، یه کم ترسید.منم آدمکهای بتمن و زورو که قبلا براش خریده بودم بهش دادم تا حالو هواش عوض شه. ضمنا برای آراد هم یه مرد عنکبوتی بزرگ خریدم تا تو خونه مامان بزرگ اینا سرگرم باشه

تا ساعت 10 که دکتر بیاد،کلی منتظر شدیم.بعد هم پرونده با شرط اینکه اگه دکتر بیهوشی موافقت کنه که آرین رو بیهوش کنه ،به خاطر سرفه هاش که خیلی بیشتر شده بود از صبح،تشکیل شد و منو آرین رفتیم تو بخش و بابایی پایین موند، آرین کلی گریه کرد.اما یواش یواش که بچه های دیگه که برای عمل اومده بودن رو دید، آروم شد و بعد چند دقیقه با اسباب بازیهای آرین که به هر کی یه دونه داده بود کل بخش رو گذاشته بودن رو سرشون

تا ساعت 12 معطل بودیم تا دکتر بیهوشی اومد و آرین رو معاینه کرد و گفت صلاح نیست عمل شه.من که دیگه داشتم میمردم، هم از استرس و هم از عصبانیت، گفتم خب اینو همون دکتر بخش ساعت 10 میگفت دیگه......

دوباره دکترش بهش یه سری دارو داد.همون روز و قرار شد هفته دیگه ببریم ببیندش

از اون روز همین یه عکس رو دارم....

 

 

بعد یه هفته رفتیم، حال آرین بدتر شده بود و واقعا دیگه شبا خواب نداشت. دکتر که دیدش گفت این باید علاوه بر عمل لوزه  سوم و گوش، لوزه های حلقیشم برداشته شه.دوباره آنتیبیوتیک قوی و کلی دارو تا دو هفته دیگه حالش بهتر شد و رفتیم پیش دکتر، گفت سریع همین هفته ببریدش بیمارستان تا دوباره سرما نخورده و لوزه های حلقیش رو هم برنمیدارم

رفتیم ، دیگه دوباره همون داستانها رو داشتیم، بیتابی و ناراحتی، موقع لباس پوشیدن برای اتاق عمل و گریه شدید،موقع رفتن به اتاق و انتظار کشنده که هر ثانیش یه ساله.البته خدا زنداداشم مریم و داداشام رو حفظ کنه خیلی به ما دلگرمی دادن. و البته مربیهای عزیز

بعد از عمل وقتی آرین رو اونجوری دیدم، برای اولین بار تو زندگیم فشارم افتاد و اگه زن داداشم نبود، میافتادم کف زمین

بابایی هم از ترس رنگش شده بود مثل من

 

ا

 

ذا

 

ا

 

بعد از بخیر گذاشتن این مورد، روزهای خوبمون شروع شد، خدا رو شکر

اول از همه جشن 22 بهمن که البته مسابقه آشپزی بود و به اصرار آراد رفتم و آرین هم که از بعد از عمل خونه مامان بزرگ بود و مهد نیومده بود، دوباره مهد رو دید و ظاهرا از خوشحالی کلی هم شلوغ کرده بود و جیغ کشیده بود.

 

jb

 

n

bvvv

 

bvvv

 

بعد اینکه آرین ازمهد اومد سرما خورد.اما خیلی سبک و زود خوب شد، بعد یه شهر بازی کوچولو رفتیم

 

 

bb

 

اینم آراد عنکبوتی یه روز این وسطا وقتی از مهد برگشت

 

nnn

 

 و اما جشن آخر سال با حضور حاجی فیروز

 

bbb

 

nnn

 

خب الان ساعت 9 صبحه و من با سرعت پایین اینترنت موفق شدم که وب رو آپ کنم، برم که امروز کلی کار دارموپیشاپیش سال نو همگی مبارکبوسمحبت



تاريخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 7:39 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : شنبه 5 دی 1394 | 9:30 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

arad و arian زو با هم مخلوط کن




تاريخ : جمعه 8 آبان 1394 | 17:48 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

كد ماوس


  • مرکز فروش