بستن تبلیغات

کد گوشه نمای فلش حاجی فیروز :: دنیای نیاز به نـماز

مامان لیلی و بابا علی با آراد و آرین جون

مامان لیلی و بابا علی با آراد و آرین جون

شروعی دوباره

 دد

 

لبخندسلام دوست جونی ها

 

0

 

11

0

 

 ما دوستتون داریم قلب

د

 

0

و

00

نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 18:54 توسط مامان آراد و آرین|

سلام به عزیزای دل

عیدتون مبارک

سال نو مبارک

ایشالا امسال براتون بهترین باشه. بهترین لحظه ها و ساعتها رو در کنار عزیزانتون بگذرونید.

دوستای خوبم  چون این پست نسبتا طولانیه بدون معطلی میرم سر اصل مطلب و میخوام بیشتر با عکسها بگم که تو این 20 روز گذشته در سال 93 چه اتفاقاتی افتاد

خب بالاخره انتظارها به آخر رسید و روز عید یعنی پنجشنبه بعد از انجام کلی کار و پختن چلو ماهی البته جای همهتون خالی، سفره هفت سین رو چیدم. 

1ا

د

0

یه چیز جالب که اتفاق افتاد امسال ما دو بار بهم تبریک سال نو گفتیم چون یه بار فکر کردیم مجری برنامه منو تو گفت عیده من و بابایی و بچه ها هم بغل و بوس و تبریک و بعدش هم آراد جون گیر داد یه دفعه میخوام برم حموم لباسهاشو در آورده و در نیاورده مجری گفت چند ثانیه مونده و خلاصه دوباره لباسهاشو پوشید و اومد و یه بار دیگه عید مبارکی گفتیم و دوباره با داداشی رفتند حمومقهقهه

بعد از سال تحویل هم رفتیم خونه مامان بزرگ اینا برا عید دیدنی .من هم تا بچه ها تو حیاط بودند کادوهای عیدشونو که عمو نوروز براشون گرفته بودچشمک رو گذاشتم تو اتاقشون تا برگشتند بازش کنند 

اینم کادو ها

د

بعد هم طبق معمول مشغول دید و بازدیدهای عید شدیم اول از همه یه سر رفتیم تهران تا فامیلهای علی جونی رو عید مبارکی بگیم و بعد هم اومدیم قزوین تا هم دید و بازدیدهای اینجا رو داشته باشیم و هم به مراسم عموم خدا بیامرز برسیم

چون تو عید شلوغه با بابا علی تصمیم گرفتیم مسافرتهای کوتاه بریم پس اول یه سر رفتیم تهران باغ وحش ارم

ا

د

د

00

البته این قسمت اصلا به اندازه بازیگاه کوچیک  باغ وحش ارم برا داداشیها جالب نبود . آراد که همش ما رو دوند تا به بازیگاهش برسیم. همش میگفت بریم. آرین مشتاق تر بود اما وقتی ازش میپرسی رفتی باغ وحش چی دیدی میگه : همون که ماشین سوار شدم گفتم: همممممممممممممممممممخنده

00

و

اینجا هم آرین میخواست مثل داداش با این دستگاه بازی کنه که گفتیم پات به پدال نمیرسه. گفت : اصلا غصه میخورم دیگه هم هیچ چی نگاه نمیکنم . دیگه هم نگاه نکرد

0

00

بعد هم تصمیم گرفتیم یه روزه بریم شمال و رفتیم طرف لاهیجان و بگم که اول که راه افتادیم هوا تابستونی بود و رسیدیم هوا خنک و بهاری بود خوابییم پاشدیم هوا ابری و پاییزی بود و سرد شده بود و موقع برگشت تو جاده برف می اومد. خلاصه چهار فصل رو تو یه شبانه روز دیدیم

این تو راه رفته که با عمو مراغی اینا یه جا نگه داشتیم برا WC که باز بچه ها یه دل سیر بازی کردند

ووو

وو

وو

اینجا هم آراد بالاخره تونست به ترسش غلبه کنه و حسابی با این قصر بادی حال کرد و نمیاومد بریم حالا دیگه

0

00

اینم عکسهامون در تونل درختی. البته آراد اصلا حوصله نداشت و بعد هم که اومدیم یه سرما خورگیه خفیف گرفت. بنابر این تو عکسها نیست

111

00

00

ذ

بعد از این هم یه چند روزی مهمونی های بازدید خلاصه حسابی سرمون شلوغ بود و خسته شدیم. سیزده به در امسال هم اول میخواستیم بریم رازمیان که بهمون گفتند هوا خوب نیست منصرف شدیم. اما صبح اول رفتیم جاده امامزاده تا سبزمون رو بندازیم

22

البته دوربینمون روز 13 بازی دراورد و دوباره خراب شد و اینه که ازش عکس نداریم. اما همین طور دور زدیم و تو جاده تهران با آشی که خاله مراغی داده بود 13 رو در کردیم ( به قول آرین رفتیم پیک میک )دستش درد نکنه و بعد هم رفتیم تهران و بچه ها یه سر رفتند پارک بازی کردند و این دو تا یعنی باب اسفنجی و شیپور حباب ساز هم یادگار 13 امسال از پارک شهره

دد

000

بعد هم رفتیم خونه بابا بزرگ تهرانی به قول آراد و اونجا از عمه فاطمه این دو تا ماشین رو که از کربلا براشون آورده بود گرفتند. امسال 90% عیدیها نقدی بود و کلی هم فسقلیها وضعشون خوب شد. اما این ماشینها خیلی بهشون چسبید.

00

ددد

خب این هم اولین ورق سال 93 ما.

آرزو میکنم

ورقهای دیگه امسال برای هممون پر بار پر بار باشه

سلامتی و سعادت همراه همیشگیمون باشه

و

خنده ار لبهای هیچ کدوممنون محو نشهماچقلببای بای

 

 

نوشته شده در جمعه 22 فروردين 1393ساعت 17:10 توسط مامان آراد و آرین| |

 00

 

سلام عزیزای دلم. طبق قولم برای خاطرات چهرشنبه آخر سال اومدم . چ.ن وقت کمه و نمیخوام وقت بگیرم میرم سر اصل مطلبماچ

آراد جون که کلی ذوق داشت از همون اول با باباعلی و کلی فشفشه و آبشاری و... رفتند دم در

ددد

د

 اما آرین جیگر ترسید و اومد تو خونه و گریه

د

بعد یه مدت بابا علی تو حیاط براش آبشاری روشن کرد 

دد

 اومد رو پله ها نشست و نگاه کرد. گریش بند اومد

دد

 بعد هم به ما پیوست

  د

00

00

ددد

 تو کوچه ما هر سال همه همسایه ها واقعا این روز رو جشن میگیرند. امسال که دیگه ارکستر اومده بود و جوونها کلی دور آتیش رقصیدند. من هم خوشحال بومدم که این سال با همه سختیهاش به سلامتی تموم شد و هم به خاطر خبر فوت عموی بزرگم که مدتی مریض بود ناراحت بودم. اما به هر حال زندگی در جریانه

 

00

 امسال تصمیم داشتم که هفت سینم رو با هفت تا فرشته تزیین کنم و بعد هم چون خونه تکونی و بقیه کارها  انجام شده بود خواستم خودم این 7 فرشته رو ببافم و این شد حاصلش

 

و

 

00

 

00

 

0

 

دد

 

دد

 

0د

 خب از همین جا سال نو رو به همه نی نی وبلاگی های عزیز تبریک میگم به خصوص به دوستای گلم. ببخشید به خاطر نزدیک بودن به اتمام سال و البته فوت عموم دیگه نتونستم تک تک بیام و سال رو تبریک بگم. سال خوبی داشته باشید. سرشار از خوشی و شادکامی و سلامتیقلب

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1392ساعت 16:38 توسط مامان آراد و آرین| |

سلام به همه دوستای خوبم

میدونم خیلی تنبل شدم. اما واقعا تو این مدت سرم خیلی خیلی شلوغ بودو از طرفی هم حس رفتن سمت لب تابم رو نداشتم. یه وقت هم میخواستم برم نت یا فیس بوک با بیحوصلگی با موبایلم این کار رو میکردم.

0

جونم براتون بگه قبل از هر چیز که گل پسرای نازم دیگه کلی بزرگ و عاقل شدند و چشم نزنیمشون دیگه در روز 2-3 ساعتی با هم بازی میکنند. همدیگه رو خیلی دوست دارندو همش با همدیگه هستند. البته دعواها هم سر جاشه.اینم بگم البته فرقی هم نمیکنه، سر یه پوست شکلات باشه یا یه اسباب بازی یا وسایل خونه، گاهی تو خونه ما جیغهایی کشیده میشه که هفت در خونه اون ور تر میشنوند.

 

فقط مهم اینه که چیزی که یه جا افتاده ، توسط یکیشون برداشته شه ، حالا هر چی باشه، عزیز میشه و بعد هم دعوا، البته الان آراد داره سر این مورد با آرین بیشتر راه میاد. مثلا یه وقت آرین خیلی به خاطر چیزی که که آراد ازش گرفته ناراحته و داره نق میزنه و یا در حالت بدتر داره جیغ میکشه، من یا بابایی بهش میگیم: آراد جون ما میدونیم تو خودت الان بهش میدی، چون پسر خوبی هستی، سریع میبره بهش میده و یا موقعی که زیاد هم راضی نیست ، میگیم: بابا ولش کن بهش بده بیا تو بغلم . اون موقع اون چیزو پرت میکنه برای آرین و میگه ولش کن ولش کن . اینم بگم که آرین اصلا خوشش نمیاد چیزیو بهش پرت کنند. اینجور موقع ها میگه برا چی پرت میکنی و بعد دستشو می بره بالا  تا آراد رو بزنه و اگه این اتفاق بیافته دوباره دعوا شروع میشه و اون موقع داد منو بابا علی تا آسمون میرسه.

این هم اوضاع ماست دیگه.

آرین عسل مامانی خیلی شیرین زبون شده و من عاشق حرف زدنشم. خیلی حرفها رو هم غلط و هم شیرین میگه راستش منم اصلا درستش نمیکنم. چون این بچه آخر منه و من دلم برای این جور حرف زدنها تنگ میشه ، آخه آراد جونم هم که ماشالا مثل بلبل بود و کمتر اشتباه میکرد. اینه که کلی با حرف زدن آرین حال میکنم.مثلا:

آشقاشخونه: آشپزخونه

هواییلا: هواپیما

آله: آره

میلی: میری

خو-مزه: خوشمزه

دوکنت: دکمه

خمیردون: خمیردندون

شیر کاکوول: شیر کاکائو

نکن یا بکن: نکون- بکون

الان هم که دیگه تو شعر خوندن و البته حفظ ترانه خیلی با استعداد شده اینم بگم که در این زمینه از آراد با استعداد تره.

مثلا چندی پیش فرامرز آصف یه آهنگ به نام دی جی خونده بود، این آهنگ رو چند بار گوش داد و یه بار نشسته بودیم دیدیم راه میره و برای خودش میخونه: پاشوو پاشوو پاشوو، گرش (قرش) بده      چپ و راست خوشگلش بده

منو بابایی و آراد از خنده مردیم.

شعرهای کودکانه مثل : یه توپ دارم قلقلیه که خودش میگه قیلقیلیه و کلی هم میخنده، یه روزی آقا خرگوشه.....، گل گل گل گل اومد... کدوم گل؟.... رو خوب بلده و میخونه. مخصوصا ظهر ها وقت خواب. مامانم هم یه شعر بهش یاد داده مال قدیمهاست برای من هم میخوند مامانم، یادش به خیر:

یکی بود یکی نبود   در خونمون بقالی بود     پشه چادر زده بود    میون چادر نشسته     نخودک بازی میکرد    لوبیا رازی میکرد    فیل اومد بر تماشا    افتاد دندونش شکست........ که اینو خیلی قشنگ تا آخرش میخونه و بعضی کلمات مثل تماشا و شکست رو خیلی شیرین ادا میکنه

برنجی میکوبیم اندر مصلا رو هم دوست داره و به مصلا میگه موسلا و لباشو یه جوری میکنه که آدم دلش میخواد بخوردش.

آخه هنوز هم با لیوان شیرش مشکل داره و اگه به قول خودش توش شیر کاکاول باشه خوب میخوره و گرنه کلی باید شعر بخونیم تا آقا شیر میل کنند.

با کلیپهای پرشین تون هم که داداشیها حسابی حال میکنندو یکی گیتار میاره و اون یکی ارگ و با هم میرقصند و میخونند.فقط منو بابایی نباید برقصیم و گرنه شاکی میشند. البته الان آراد بهتر شده و جاشو آرین گرفته میاد و با عصبانیت میگه: ا نکون دیگه

وقتی میخوام نازش بدم میگم الهی دورش بگردم الهی فداش بشم من. اون هم یه وقتهایی خودشو برای من لوس میکنه راه میره تو خونه و میگه: الهی دولش بگلدم   الهی پداش بشم من

وقتی هم میخواد بگه میخوام این کار رو بکنم یا اینو بردارم میگه؟ میخواستم بلم سل کار ( میخوام برم سر کار) یا میخواستم اینو بلدالم ( میخوام اینو بر دارم).

 وای مامان برات بمیره عزیزم که اینهمه شیرینی.

ددد

آراد جون مامان هم که مرد خونست و کیفش ازش جدا نمیشه وقت خواب بیرون و تو خونه، موقع حموم هم دم در حموم. آرین هم ازش یاد گرفته . یه بدی هم که داره، کیفش خیلی رو شونه هاشه میترسم که پشتش خمیده شه البته هی بهش میگم دیگه چند وقتیه بیشتر دستش میگیره هر چی هم پیدا کنه غیر از موبایل و دفتر و مداد رنگی و چند دسته کلید و سوویچ ماشن و کلی سی دی..... میذاره تو کولش . میندازه پشتش خب سنگین میشه. منم هی سبکش میکنم اما باز هم جایگزین میشه.....

صبح ها بعد از صبحونه داداشیها با هم میرند سر کارو برای من هر چی بخوام میخرند مثلا. بعد هم مثل باباش میاد میگه: بیا همه چی خریدم، چیز دیگه میخوای بخرم. اگه هم بگم نه میگه میخوای برم برای آرین هم پوشک بخرمو دوباره میره تو راهرو و در خیالاتش سوار ماشینش میشه که بدون شارژه و گاز میده میره و پوشک میگیره و هنوز دو دقیقه نشده میاد و پوشک رو مثلا میده به منو دوباره میره که ایندفعه ماشینشو تعمیر کنه و ابزارهاشو بر میداره میره سراغ ماشین.

یه وقت بابا علی و من حرف پول و حساب و کتابهای ماه رو با هم میزنیم و یه جا بگیم برای این کار این ماه پول نداریم ... زود میاد و میگه من پول دارم میخواید بهتون بدم آخه گاهی تا 500 تومن تو کیف پولش پول پیدا میشه. مامان قربون اون معرفتت بره.

اینکه خیلی خیلی مهربونه از آرین خیلی مهربون تره . حسابی خواسش به همه هست ، یکی ناراحت نباشه. زود میاد بغل میکنه و میگه اگه کاری داری انجام بدم مرد دوم خونه ماست. الهی مامان دورت بگرده . فدای پسر ارشدم بشم. عزیزم

11

از حالو هوای گلها بگذریم، میرسیم به حالو هوای خونمون، ما امسال میخواستیم با بابا علی اتاق خوابها رو رنگ بزنیم اما فکر این کار بیشتر از خود کار منو میخورد. این بود که  زود شروع کردیم تقریبا بعد از یه مهمونی که عمو کردافشاری و عمو مراغی اومدند خونه ما آخرهای دی بود که با بابایی رفتیم رنگ و غلطک و قلمو به قول آرین گلمو خریدیم و از اتاق خواب خودمون شروع کردیم . خلاصه چی بگم با این دو تا وروجک کار کردن و اون هم نقاشی ساختمون دیدنی بود. روز اول کلی بگو مگو داشتیم تا بفهمند که این کار بازی نیست و نباید مزاحم ما بشند و خودشون باید بازی کنند. البته دو سه دست لباس هم از بین رفت تا اینو فهمیدند. بالاخره یه هفته با تمیز کردن وسایل، اتاق  ما کارش طول کشید و بعد هم رفتیم سر اتاق بچه ها با اونهمه برچسب که قرار نبود کنده شه، چالش بزرگی بود، چی بگم امسال با این دو تا وروجک که هر جا میرفتم دنبال من بودند و وسطش هم با هم مسابقه جیش و پی پی میگذاشتند و بعد هم هی باید میگفتم، بکن نکن یا آشتیشون میدادم و از طرفی  باید صبحونه و ناهار و شام و حمومو خوابشون هم به هم نمیخورد، خونه تکونی  ما امسال تا آخر بهمن یعنی یه ماه طول کشید. حالا با همه کمک های مامانم و یکی دو روز هم عمو جمالپور  و البته کمکهای زیاد بابا علی در روزهای تعطیل و بعد از ظهر ها  که از سر کار می اومد. اینهمه طول کشید. البته بگم که بچه ها خیلی حال کردند  چون هیچ وقت خونه رو اینهمه بهم ریخته ندیده بودند هر کاری دلشون خواست کردند. تا مدتها بعد از تمون شدن کارها  ادای مارو در میاوردند و با دستمال همه  جا رو تمیز میکردند و آرین هم هی می اومد میگفت گلمو ( قلمو)  بده رنگ کونم بده دیگه

 

 

00

بعد از خونه تکونی اومدیم یه نفس بکشیم و بریم سراغ خرید و اینا که یه روز عمو جمالپور زنگ زد و گفت بیاد خونه ما و من هم بعد از انجام کارها رفتم بچه ها رو آماده کردم و تو این مدت هم بابا علی رفته بود ماشین بشوره که اومد تو اتاق و گفت: لیلا خانوم بیا کمک من نمیتونم راه برم. دویدم گفتم : چی شده؟ گفت : بعد ار تموم شدن کار ماشین، خم شدم تا شیلنگ رو جمع کنم، کمرم گرفت و دیگه راست نشدم

خدا میدونه به من چی گذشت. زنگ زدیم و گفتیم که نمیام، عمو جمالپور گفت بریم دکتر؟ اما بابا علی گفت نه بابا قرص میخورم تا صبح خوب میشم. اما چی بگم که تا صبح 4 تا متاکاربامول خورد و من هم 3 دفعه با روغن زیتون کمرشو مالوندم اما هر چی میگذشت بدتر میشد و آخر شب دیگه نمیتونست رو پاش وایسته چه برسه که راه بره. خلاصه صبح شد ، اما صبح او ضاع بد تر از این بود و زنگ زدم به بابام اینا و عمو جمالور که دکتر رو بیارند خونه. اینم بگم به اورژانس هم زنگ زدم. و اوضاع رو توضیح دادم اما گفتند نمیان ، چون وضعیت اضطراری نیست.....

خلاصه تا ساعت 10 صبح دکتر اومد و بچه ها بیدار شدند و آراد کلی نگران بابا علی بود هی می پرسید : چرا بابا علی نمیتونه راه بره؟ آرین هم از اینکه اول صبح بابا  بزرگ و مامان بزرگ و عمو جمالپور رو آقای دکتر رو میدید تعجب کرده بود. دکتر بعد از معاینه گفت : گرفتگیه و هیچ چیز نیست.

بعد هم خانم تزریقاتی اومد تا 4 تا آمپول رو به همراه سرم برای روز اول به بابایی تزریق کنه. و این هم تو پرانتز بگم که بابا علی ما خیلی شجاعه به خدا فقط تو زندگی از سرم میترسه. این بود که به خانمه میگفت نه نه عضلانی بزنید و خانمه هم میگفت الان چهار تا بزنی و فردا هم دوتا اذیت میشی. خلاصه با وساطت بابام قبول کرد و از اولش تا آخرش که بابام سرم رو کشید سرش زیر پتو بود.  و البته بچه ها هم از این موقعیت که تا حالا آمپول و سرم واقعی ندیده بودند، کلی حال کردند. مخصوصا دکتر آرین....

بعذ از سرم همه منتظر بودیم،  باباعلی حالش بهتر شه. اما حتی با عصای بابا بزرگ هم نتونست وایسته. و این بود که چهار دست و پا رفت حموم و خلاصه همه نگران این وضع بودیم تا شب تونست چند قدم راه بره و خدا رو شکر با مصرف کلی قرص و پماد بلاخره تا صبح خیلی بهتر شد و بعد هم رفتیم صبح آمپولهاشو زد و الان هم دیگه خدا رو شکر خیلی خوبه. اما حسابی روحیه ش رو باخته بود میگفت بد بخت شدم یعنی کمرم صاف میشه... و این جملاتی بود که تو این چند سال از بابا علی نشنیده بودم و اینه که میگند هیچ چیز نداشته باشی اما سالم باشی. واقعا باید خدا رو شکر کرد.

000

بعد از خوب شدن بابایی رفتیم تهران و کلی لباسهای گوگولی خریدیم و فرداش هم تولد بابایی بود. به کمک آراد جون و آرین جون و بابا و مامان عزیزم، تولدش رو جشن گرفتیم. بابا علی ایشالا همیشه سایت بالا سرمون باشه و سالم باشی عزیزم.

 

 00

   

 د  د

الان هم در فکر تدارک سفره هفت سین امسال هستمو خورده کا رهایی که مونده. تا دفعه بعد که احتمالا اگه تنبلی نکنم با خاطرات چهارشنبه سوری میام خدا نگهدارهمتونو دوست دارم بیاد تو بغلم

 

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392ساعت 17:39 توسط مامان آراد و آرین| |


آخرين مطالب
» عید 93
» چهارشنبه سوری و سین های هفت سین و یه خبر بد
» از خونه تکونی تا کمردرد بابا علی و کلی ماجرا
» گل پسرم شاپسرم تولدت مبارک
» آرین کوچولو دو ساله میشود
» دیگه مرد شدم خدا حافظ پستونک
» we are sick
» روز کودکانمان مبارک
» یه کم خاطره
» تصمیم در دقیقه 90
» عروسی و مهمونی پشت هم
» آخ جون شمال
» نمردیم و این روزها رو هم دیدیم
» لغات جدید آرین
» جدا کردن اتاق کودک
» خداحافظی با پستونک
» دعوای دیشب آراد و آرین
» کودک بد خواب
» کودک و موسیقی
» کودک حسود
» تولد آنیسا
» کودک بد غذا
» دخمل من. دخمل ما.... خواهر بچه ها
» نظم کودکانه
» تلاش مسابقه ای
» در تربیت هماهنگ باشید
» حرف شنوی
» تابستانه
» کودک لجباز
» تفکر کودکانه
» آزمایش خون
» پاک ++++++++ شوووووووو
» مامان کارمند
» بهاری در خانه
» از خانه تکانی تا.....
» به افتخار عمو جمالپور
» 3 سالگیت مبارک آراد جان
» من امروز خوشحالترینم-هفته اول آذر 91
» تابستان 91- هفته چهارم مرداد 91
» گل های زندگیم-هفته اول تیر 91
» من و خانوادم-هفته دوم اردیبهشت 89
» دومین بهار زندگیت مبارک آراد-هفته چهارم فروردین 90
» عکس های آراد و آدم برفی-هفته اول اسفند 89
» تولدت مبارک آراد عزیزترینم-هفته چهارم دی-89
» خاطرات 11 ماهگی آراد جون-هفته چهارم آذر 89
» 9و10 ماهگی آراد جون-هفته سوم آبان 89
» 7و8 ماهگی آراد جون-هفته چهارم شهریور89
» 5و6 ماهگی آراد جون-هفته دوم تیر 89
» 3و4 ماهگی آراد جون-هفته دوم خرداد 89
» تولد تا 2 ماهگی آراد جون-هفته چهارم اردیبهشت89
» آرین کوچولو یک ساله میشود-هفته اول آبان 91
» شروع سال 91-هفته اول اردیبهشت 91
» لحظه های پایانی 90-هفته سوم اسفند 90
» آتلیه به جای تولد-هفته اول بهمن 90
» خاطرات 2 ماه گذشته-هفته اول دی ماه 90
» به دنیا خوش آمدی پسر گلم آرین-هفته اول آبان 90
» آخرین روزهای بدون داداش آرین-هفته اول آبان 90
» نامه مامان به آراد و آرین عزیز-هفته چهارم مهر 90
» دلنوشته های من- هفته چهارم مهر 90
» تابستان 90-هفته دوم مهر 90

Design By : RoozGozar.com