دد

 

لبخندسلام دوست جونی ها

 

0

 

 

 

 

0

 ما دوستتون داریم قلب

 

 

 

00



تاريخ : يکشنبه 2 شهريور 1393 | 17:42 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام یه همه مامانها و بابا های ناری و نی نی های طنازی

ما چهار تا دوباره اومدیم تا بعد از مدتها یه صفحه دیگه از دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم.

امسال عید با کلی تغییرات و خدا رو شکر خوب شروع شد.

امسال دو تا سفره 7 سبن داشنیم. اینم اندر احوالات سال تحویل.

 

 

 

 

 

 

 

بعد از سال تحویل و اینکه بچه ها کادوهای عمو نوروز رو باز کردن رفتیم دیدن مامان بزرگ قزوینی و بعد هم تهرانی و خلاصه دید و بازدید و عیدی گرفتن که بچه ها خیلی دوست داشتن.

از اونجا هم رفتیم با عمو کریم اینا و بابا بزرگ سمت اصفهان و شهر رضا که بد نبود یه سری اتفاقهایی افتاد که نمیخوام بگم و باعث شد زیاد خوش نگذره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از مسافرت رفتیم اپتو متریست و آرین جونی با 2 شماره استیگمات عینکی شد

 

بابایی و آراد جونم دوچرخه خریدن و دوچرخه آراد هم رسید به آرین جونی با اندکی تغیرات. الان بعضی شبا با بابایی میرن دوچرخه بازی البته منم بالاخره دوچرخه سواری یاد گرفتم تو این سن و با این وزن و خلاصه از خودم راضیم.

 

 

 

 

 

این هم چند عکس آتیه ای در مهد گلهای حندان

 

 

 

 

 

 

 

و اما فارع التحصیلی آراد گلم

 

 

 

و بالاخره یه مسافرن یهویی در 14 و 15 خرداد 95 به اردبیل به دعوت عمو کریم و به خانه ییلاقی بابای زن عمو و ممنون ارز اینهمه مهمان نواری و واقعا که خیلی خوش گذشت و عوض عید دراومد. البته عکسها کامل نیست و باید بعدا کاملشون کنم.

 

 

 

 

 

اینم بجه ها با پسر داییشون آرمان و پسر عموشون آرتین

کلا این روزها خیلی وقت نمیکنم که وبو آپ کنم.مگه اینکه چند اتفاق مهم افتاده باشه. تازه اونم خلاصه. یادش یخیر اونوقت ها که خونه بودم هر بار با کلی موضوع می اومدم. اونقدر مینوشتم که بعضی ها کامنت میگذاشتن چه حوصله ای دارید شما؟اما الان نه دیگه وقتش هست و نه حوصلش. دیگه دوستام رو هم از دست دادم از بس بهشون سر نزدم. دیگه هیچ کی یه کامنت هم نمیگذاره. تصمیم دارم تعداد پستهام به 100 رسید یه بک گراند ار نینی وبلاگ بگیرم و وبو تعطیل کنم .الان هم تو ابن روزها فکرم مشغوله یه کاریه که امیدوارم ختم بخیر شه .خدایا خودت بساز. و اگر کسی این وبو میخونه برام دعا کنه. تا دفعه بعد بدرود.



تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 23:09 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام سلام یه دنیا سلام

به همه مامانهاو باباها و بچه های گل

سلام به آراد و آرینم

امروز در آخرین روز سال 94، مامانی زود بیدار شده که وبلاگ شما دو تا قند و عسل رو به روز کنه و بره به بقیه کارای مونده برسه

 

اول از هر چیز میریم سراغ روزهای بد گذشته که روزهای در انتظار عمل لوزه آرین بود.....

جونم براتون بگه که آخرین دفعه که رفتیم پیش دکتر قبادی ، گقت که آرین باید لوزه سومش عمل شه و گفت، همین هفته بیاریدش.

ما که کلی شک شده بودیم، گفتیم یه دو هفته دیگه، اما بابا علی عجول دلش طاقت نیاورد و همون روز که خود دکتر گفته بود، آرین رو بردیم. جالب اینکه داروی آرین 2 روز بود تموم شده بود.اما علائم سرما خوردگی داشت و تک و توک سرفه میکرد.صبح وقتی آرین چشماشو باز کرد، دید که تو بیمارستانه، یه کم ترسید.منم آدمکهای بتمن و زورو که قبلا براش خریده بودم بهش دادم تا حالو هواش عوض شه. ضمنا برای آراد هم یه مرد عنکبوتی بزرگ خریدم تا تو خونه مامان بزرگ اینا سرگرم باشه

تا ساعت 10 که دکتر بیاد،کلی منتظر شدیم.بعد هم پرونده با شرط اینکه اگه دکتر بیهوشی موافقت کنه که آرین رو بیهوش کنه ،به خاطر سرفه هاش که خیلی بیشتر شده بود از صبح،تشکیل شد و منو آرین رفتیم تو بخش و بابایی پایین موند، آرین کلی گریه کرد.اما یواش یواش که بچه های دیگه که برای عمل اومده بودن رو دید، آروم شد و بعد چند دقیقه با اسباب بازیهای آرین که به هر کی یه دونه داده بود کل بخش رو گذاشته بودن رو سرشون

تا ساعت 12 معطل بودیم تا دکتر بیهوشی اومد و آرین رو معاینه کرد و گفت صلاح نیست عمل شه.من که دیگه داشتم میمردم، هم از استرس و هم از عصبانیت، گفتم خب اینو همون دکتر بخش ساعت 10 میگفت دیگه......

دوباره دکترش بهش یه سری دارو داد.همون روز و قرار شد هفته دیگه ببریم ببیندش

از اون روز همین یه عکس رو دارم....

 

 

بعد یه هفته رفتیم، حال آرین بدتر شده بود و واقعا دیگه شبا خواب نداشت. دکتر که دیدش گفت این باید علاوه بر عمل لوزه  سوم و گوش، لوزه های حلقیشم برداشته شه.دوباره آنتیبیوتیک قوی و کلی دارو تا دو هفته دیگه حالش بهتر شد و رفتیم پیش دکتر، گفت سریع همین هفته ببریدش بیمارستان تا دوباره سرما نخورده و لوزه های حلقیش رو هم برنمیدارم

رفتیم ، دیگه دوباره همون داستانها رو داشتیم، بیتابی و ناراحتی، موقع لباس پوشیدن برای اتاق عمل و گریه شدید،موقع رفتن به اتاق و انتظار کشنده که هر ثانیش یه ساله.البته خدا زنداداشم مریم و داداشام رو حفظ کنه خیلی به ما دلگرمی دادن. و البته مربیهای عزیز

بعد از عمل وقتی آرین رو اونجوری دیدم، برای اولین بار تو زندگیم فشارم افتاد و اگه زن داداشم نبود، میافتادم کف زمین

بابایی هم از ترس رنگش شده بود مثل من

 

ا

 

ذا

 

ا

 

بعد از بخیر گذاشتن این مورد، روزهای خوبمون شروع شد، خدا رو شکر

اول از همه جشن 22 بهمن که البته مسابقه آشپزی بود و به اصرار آراد رفتم و آرین هم که از بعد از عمل خونه مامان بزرگ بود و مهد نیومده بود، دوباره مهد رو دید و ظاهرا از خوشحالی کلی هم شلوغ کرده بود و جیغ کشیده بود.

 

jb

 

n

bvvv

 

bvvv

 

بعد اینکه آرین ازمهد اومد سرما خورد.اما خیلی سبک و زود خوب شد، بعد یه شهر بازی کوچولو رفتیم

 

 

bb

 

اینم آراد عنکبوتی یه روز این وسطا وقتی از مهد برگشت

 

nnn

 

 و اما جشن آخر سال با حضور حاجی فیروز

 

bbb

 

nnn

 

خب الان ساعت 9 صبحه و من با سرعت پایین اینترنت موفق شدم که وب رو آپ کنم، برم که امروز کلی کار دارموپیشاپیش سال نو همگی مبارکبوسمحبت



تاريخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 7:39 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : شنبه 5 دی 1394 | 9:30 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

arad و arian زو با هم مخلوط کن




تاريخ : جمعه 8 آبان 1394 | 17:48 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

ک

 

 

سلام به همه مامانهای گل بغل

سلام به همه نی نیهای گلتربوس

سلام به همه باباهای مهربونچشمک

 

 

من مامان زرنگ زبان بر این شدم که قبل از جشن تولد ارین جوونیییی یه پست دیگه بذارم. چون از اینکه آراد جونی وارد پیش دبستانی شده  کلی خوشحالم و تجربه هاش برام جالب و جدیده محبتبوس

 

حح

 قبل از هر چیز بگم که قبل از شروع دوره پیش دبستانی بچه های کلاس آراد جوون به همت خانم مربیشون  یه پینیک در حیاط مهد کودک داشتن که عکساش تازه به دستم رسیده.

 

حح

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد هم میریم سراغ اولین مشق و اولین نقاشی آراد جوون

 

 

 

 

 

و بعد هم یه اردوی کوچیک به تاتر نادر و مجید

 

 

 

 

 

 

 

ممئ

 

 

تو این مدت مامان هم با دوستای دوره دبستانش بعد از  بیست و اندی سال قرار گذاشت و تو پارک بانوان قزوین دیدار تازه کرد. که همین آرزو رو برا شما دو تا دارم که یه روز دوستای دوره دبستان خودتونو یه جا ببینید. که واقعا لذت بخشه. انگار گذشته ای که از دست رفته دوباره بهتون برمیگرده و احساس میکنید. دوباره حس قشنگ بچگی رو.

 

 

 

 

 

 

و در پایان تولد 54 سالگی دایی فرهاد. که ایشالا تولد 100 سالگیشو جشن بگیریم. اون موقع آراد جوونم 56ساله است و آرین جوونم 54ساله است  مثل الان دایی فرهاد ایشالامحبت البته بگم که بابایی تو این تولد از این ویروس جدیدا گرفته بود و گلاب به روتون کل تولد تو مسیر  WC قه قههخندونکگریه  الهیییییییییییییییییییی بابایییییییییییییییییمحبت

 

/

 

 

امروز هیچ حرفی از بابایی و آرین جوونی نشد که البته خدا رو شکر خوبن و سلامت و ایشالا در پست بعدی بیشتر از ائنها صحبت میکنیم. پست بعدی تولد آرین جووونیبوسمحبت



تاريخ : سه شنبه 28 مهر 1394 | 8:49 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

كد ماوس


  • مرکز فروش