مامان لیلی و بابا علی با آراد و آرین جون

 دد

 

لبخندسلام دوست جونی ها

 

0

 

 

 

 

 

0

 ما دوستتون داریم قلب

 

 

 

00



تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 20:18 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام به همه گل مامانها و گل دخملها و کاکل زری پسرها و البته بابا ها

من که دیگه کلی خجالت زدم و اصلا وقت نمیکنم بیام.از ماه اخیر بگم که کلا مشغول خونه تکونی بودیم و من وبابایی بازم دست به کارهای عجیب زدیم و تخت اتاق خوابو رنگ کردیم.پدرمون دراومد.اما در کل اخرش با بقیه تغیراتی که دادیم خستگیمون دراومد و این بود که خونه تکونی امسال خیلی سنگین شد و طول کشید.از ماه قبل هم چون مثلا سر کار بودم.اشپزخونه رو شروع کرده بودم.ماه قبل ماه اخر کاریم بود.و با یه کم اوقات تلخی از پارسان دراومدم.البته پولمو گرفتم.و این خودش عالی شد.دم عیدی دستمون باز شد یه کم. خداحافظی از همکاران باقیمانده سخت بود البته نه خیلی چون خیلی ها زودتر از اینها رفته بودن.خلاصه اینم از این و رفتم بذا بیمه بیکاری اقدام کردم.میخوام پیانو بخرم برم کلاس و کلی کار دارم که انجام بدم و در کل خوشحالم.از بچه ها هم بگم که اراد پسر خیلی خوبیه تو مدرسه.تو خونه اما هم یه کم تو نوشتن درسهاش ما رو اذیت میکنه و هم دادششو که باهم خیلی میجنگن.ارین هم شانس اورده از اون دربه دری مهد دیگه کلا دراومد.البته دو ماهی هم پیش مامان بزرگ قزوینی موند که کلی براش خوب شد و حالش رو به بهبود رفت و ما رو از نگرانی تا حدی دراورد شکر خدا. ارین هم با دادشش خیلی میجنگه و کلا کم نمیاره.البته این باعث شده تا حدی هم با این ج قدرت با هم.کنار بیان. من الان میخوام عکسای تولد اراد رو بگذارم و چهارشنبه سوری.و اینکه فردا قراره بریم چمخاله.ایشالا که خوش بگذره بهمون.وسایل رو جمع کردم.پست بعدی ایشالا بعد سال تحویل.اراد برام یه نقاشی قشنگ بذا روز مادر کشیده و بهم هدیه داده که کلی میارزه



تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 17:14 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون قبلی




تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | 9:30 | نویسنده : مامان آراد و آرین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

arad و arian رو با هم مخلوط کن




تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 18:54 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

 

 

سلام سلام سلام

من اومدم زود یه سری مطلب بگم و برم

ادامه عکسای مسافرت اردبیل

 

 

 

 

 

بعد از اردبیل یه سفر یه روزه تو 21 ماه رمضون با دایی فریبرز اینا رفتیم انزلی که واقعا خوش گذشت  ولی عکس نگرفتیم. اما دیروز دوباره تو مرداد ماه به خاطر اینکه به دلیل بارندگی ها هوا خنک بود رفتیم انزلی دیدن عمو جمالپور اینا و کلی هم خوش گذشت.هوا روز اول بارونی بود. اما فرداش خوب بود رفتیم دریا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب در ادامه اینکه برای کارای سنجش آراد یه نصفه روز تومدرسه بیاضیان   با مامان بزرگ معطل شدیم و  اخر هم واکسنتو نزدن بنده خدا مامان بزرگ هم خسته شد.حالا این هفته تعطیلی بابایه برای این کار باید ببره آراد رو. درضمن گرفتن لوازم اتحریر و کیف و کفش و سفارش روپوش هم با خودشه.....

الان پست 81 رو مینویسم و تصمیم دارم بعد از پست 100 دیگه یه بکآب بگیرم و وبلاگ رو تعطیل کنم. مگه روزمرگی ما هم یه تکونی به خودشبده. درسته که تو این اوضاع و احوال همین هم جایه شکرداره. اما من دلم یه اتفاق خوب و تازه میخوادددددددددددددبغل

تا بعد خدا نگهداررررررر

 

 

 

 

 



تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 19:44 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

سلام یه همه مامانها و بابا های ناری و نی نی های طنازی

ما چهار تا دوباره اومدیم تا بعد از مدتها یه صفحه دیگه از دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم.

امسال عید با کلی تغییرات و خدا رو شکر خوب شروع شد.

امسال دو تا سفره 7 سبن داشنیم. اینم اندر احوالات سال تحویل.

 

 

 

 

 

 

 

بعد از سال تحویل و اینکه بچه ها کادوهای عمو نوروز رو باز کردن رفتیم دیدن مامان بزرگ قزوینی و بعد هم تهرانی و خلاصه دید و بازدید و عیدی گرفتن که بچه ها خیلی دوست داشتن.

از اونجا هم رفتیم با عمو کریم اینا و بابا بزرگ سمت اصفهان و شهر رضا که بد نبود یه سری اتفاقهایی افتاد که نمیخوام بگم و باعث شد زیاد خوش نگذره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از مسافرت رفتیم اپتو متریست و آرین جونی با 2 شماره استیگمات عینکی شد

 

بابایی و آراد جونم دوچرخه خریدن و دوچرخه آراد هم رسید به آرین جونی با اندکی تغیرات. الان بعضی شبا با بابایی میرن دوچرخه بازی البته منم بالاخره دوچرخه سواری یاد گرفتم تو این سن و با این وزن و خلاصه از خودم راضیم.

 

 

 

 

 

این هم چند عکس آتیه ای در مهد گلهای حندان

 

 

 

 

 

 

 

و اما فارع التحصیلی آراد گلم

 

 

 

و بالاخره یه مسافرن یهویی در 14 و 15 خرداد 95 به اردبیل به دعوت عمو کریم و به خانه ییلاقی بابای زن عمو و ممنون ارز اینهمه مهمان نواری و واقعا که خیلی خوش گذشت و عوض عید دراومد. البته عکسها کامل نیست و باید بعدا کاملشون کنم.

 

 

 

 

 

اینم بجه ها با پسر داییشون آرمان و پسر عموشون آرتین

کلا این روزها خیلی وقت نمیکنم که وبو آپ کنم.مگه اینکه چند اتفاق مهم افتاده باشه. تازه اونم خلاصه. یادش یخیر اونوقت ها که خونه بودم هر بار با کلی موضوع می اومدم. اونقدر مینوشتم که بعضی ها کامنت میگذاشتن چه حوصله ای دارید شما؟اما الان نه دیگه وقتش هست و نه حوصلش. دیگه دوستام رو هم از دست دادم از بس بهشون سر نزدم. دیگه هیچ کی یه کامنت هم نمیگذاره. تصمیم دارم تعداد پستهام به 100 رسید یه بک گراند ار نینی وبلاگ بگیرم و وبو تعطیل کنم .الان هم تو ابن روزها فکرم مشغوله یه کاریه که امیدوارم ختم بخیر شه .خدایا خودت بساز. و اگر کسی این وبو میخونه برام دعا کنه. تا دفعه بعد بدرود.



تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 23:09 | نویسنده : مامان آراد و آرین |

كد ماوس


  • مرکز فروش